همانطور که گفتم مارتین بوبر به این سوال جواب مفصل و در عین حال زیبایی داده و سعی میکنم
کامل آن را در آینده بیارم.
۲- جهانی که در آن زندگی میکنیم و آن چه در آن است چه ویژگیهایی دارد و انسان چه
استفاده هایی از آن میکند ؟
انسان میتواند جهانی که گرداگرد او واقع میشود ، مجموعه ای از واقعیت ها ،موجودات زنده
را هم نوعی از واقعیت ها تلقی کند.
او میتواند حرکت به هم پیوسته و یگانه ای را که گرداگرد او او واقع میشود ، مجموعه ای
از جریانات ، اعمال اراده را هم نوعی از جریانات تلقی کند.
واقعیت هایی متشکل از کیفیت ها ، جریاناتی متشکل از لحظات.
این جهان ، جهانی است جدا شده و مستقل از انسان ، جهانی سازمان یافته و با نظام.
این جهان می تواند بر حسب آنکه چگونه او را در نظر آوری ،از مرز تن تو نامحدود و به
سوی خارج گسترش یابد و یا اگر بخواهی در گوشه ای از روح تو ، آشیانه بگیرد.
تو او را به مفهوم در می آوری و حقیقت خود می خوانی .تو می توانی او را تسخیر کنی ،
ولی او به داده تو تبدیل نمی شود.
این جهان برای هر انسانی شکل متفاوتی به خود میگیرد ، ولی همزمان هدف تجربه
همگان قرار میگیرد.
در راه شناخت این جهان می توانی با دیگران به توافق برسی ولی هرگز نمی توانی
درون او با دیگران روبرویی کنی.
این جهان هیچگونه ثبات و جسمیتی ندارد ؛ چون تمام اجزای آن تو در توی یکدیگر
حضور می یابند.
این جهان هدف بازرسی و بررسی قرار نمی گیرد و هر کوششی در این راه ، آنرا نابود میکند.
خودش می آید و می آید تا از تو جوابی بخواهد و اثری برگیرد .و اگر تو را نیابد و با تو
روبرویی نکند ، ناپدید میشود و دوباره می آید ؛ هر بار به صورتی نو .
میان تو و او ، یک معامله متقابل داد ، بر قرار است . تو او را تو خطاب میکنی و داده تو
به او ، خودت هستی . او تو را تو خطاب میکند و داده او به تو خودش است.
در شناخت این جهان، نمی توانی با دیگران به توافق برسی، در آن آشنائی تنهایی .
ولی در روبروئی کردن با این جهان ، می آموزی که با تکیه به خو یش ، با دیگران هم
روبرویی کنی.
موهبت ظهور این جهان دور شدن و غم هجران این جهان تو را بسوی تویی
هدایت میکند که خطوط تمام رابطه ها ، هر چند موازیند ، در او به هم میرسند.
